کلاس درسی بود برای خودش!

و از نشانه‌های «لیلی» این بود که در جایی که زیرآب «مجنون» را می‌زدند، با آنها دست به یکی نمی‌کرد و از «مجنون» دفاع می‌کرد؛ دفاعی «لیلی‌»وار!

تکه ای از نوشته ای که امروز پیدا کردم

بیا روشن‌تر صحبت کنیم؛ نزدیک، چشم توی چشم.

یک منِ واقعی به هم نشان بدهیم.

از کجا شروع کنیم؟ اصلاً کی شروع کند؟

این حرف‌هایی که دور و بر ما هست را شنیده‌ای؟ یکی می‌گفت «شما هم آره»؟ و من کج خیال، دوزاری‌ام نیفتاد که دقیقاً از چی حرف می‌زند؟ از تو؟ از من؟ از تو و من؟ یا چی؟

اولش به بازی گرفتم. گفتم سر در نمی‌آورم.

گفت از تو بهم آدرس‌هایی دادند که اگر راست باشد خیلی خوب نیست.

گفتم برو سر اصل مطلب. اگر صمیمی‌تر بودم یا حتی دوست‌داشتنی‌تر بود می‌گفتم جفتک ننداز، حرفتو بزن یا همچین چیزهایی.

گفت با اینکه می‌دانم می‌دانی ولی بنا را می‌گذارم روی اینکه نمی‌دانی.

از حرف‌های پشت سرمان گفت. از پوسخند، حسادت، خوشحالی، امیدواری و نگاه مثبت و منفی دیگران که تک‌تک آنها را از همان ضمیرهای فلانی می‌شد با قاطعیت گفت که کی‌ها هستند.

نگاهش کردم. ادامه داد.

می‌گفت فلانی می‌گه از این بعید بود. اون یکی می‌گفت به طرف هم نمی‌آید.

دیگر داشت ادامه می‌داد. البته برای خودش. من در تو بودم. خیالت بود یا واقعیت؟! نزدیک بود.

حرف‌های روزهای اول تو یادم آمد.

می‌ایستیم، حتی اگر خیال کج داشتند. حتی اگر در چشم‌هایمان نگاه کردند و بعدش توهین. تو از من دفاع می‌کنی و من از تو.

گوشه چپ چشمت آن روز چرا نمناک شد؟

حکایت آن یک لحظه برگشتن به بهانه عطسه کردن و دست دستمال‌کاغذی‌دار را بلند کردن تا سمت چشم‌ها چه بود؟

 تو این روزها را می‌دیدی؟

دقیق‌ترش را اگر از من بپرسی، من واضح جواب می‌دهم.

آن روز، آن حرکت انتحاری من را یادت هست؟ از همه چیز حرف زدیم و سرآخر من گره زدم خودم را به همه وجود تو.

در باب پاي موزه!

و از يافته‌هاي قديمي من اينكه كفش بايد بنددار باشد ولاغير!

طرح پیشنهادی!

شنبه کار را شروع کنیم. یکشنبه ادامه‌اش بدهیم.

دوشنبه را تعطیل کنیم. حتی اگر آن خارجی‌های فلان فلان شده درست در همین روز کار و بار از سر بگیرند.

سه شنبه‌ها که اصلاً روز خروجی است و موقع بالا و پایین کردن‌های آقای ایمان.جیم، دبیر محترم تحریریه! در نتیجه باید کار کرد.

چهارشنبه حس خوشی دارد، چون فردایش پنج شنبه است. تا ظهر کار کردن پنج‌شنبه‌ها هم تا حالا کسی را نکشته است؛ مگر اینکه از پل مدیریت رد شده باشد یا در قوی‌ترین مردان ایران حضور بهم رسانده باشد!

جمعه‌ها خوش است؛ خواب و کارهای عقب‌افتاده‌ای که هیچ‌وقت موقع انجامش می‌نرسد!

این یک هفته استاندارد است. فقط نمی‌دانم چرا اجرایش نمی کنند.

شما خبر دارید چرا؟  

خودمان را تحویل می‌گیریم!

در روزگاری که دیگر

کسی در زاینده رود غرق نمی‌شود(!)

و با تابلوی «شنا ممنوع!» کنار سی‌وسه پل عکس یادگاری طنز(!) می‌گیرند؛

تعلق خاطرم به «سنت» را فاخرانه می‌ستایم؛

هر چند کم‌رنگ باشد.

گفتگوی احتمالی !

این دو تا قایق بغل رو دیدی؟!

نه، بی‌خیال ...

تو درد نداشته باش، لطفاً !

می‌دونی درد کجاست؟

اینکه روزی چند هزار کلمه می‌نویسم

ولی

وقتی به تو می‌رسم کلمه‌هایم گم می‌شوند،

مثل دست و پایم.

تعجب می‌کنم که

چرا با دیدنت همه آن بغض‌های فرو خورده جرات شکایت پیدا نمی‌کنند؟  

سوال : حسرت چيست؟ (بارم 20 نمره)

حسرت؛

همين فاصله‌اي‌ست

كه ميان من و توست.

تاكيد مجدد و موكد مي‌كنم!

تو دروغي، دروغي دلاويز

تو غمي، يك غم سخت زيبا.

پ.ن: شاهد مثالش هم همين امروز!

به دل نشینی ...

تو دروغی، دروغی دلاویز
تو غمی، یک غم سخت زیبا.
(نیمایوشیج)