جانانه

«روزهایِ زنده‌گی»؛

حتمن ببینین

چشمک می‌زنند

و خداوند پشتِ بام را آفرید تا جماعتی از خلق که از نعمتِ کویر محرومند، دست به دامنش شوند و دامنِ ستاره‌ها را بگیرند.  

یک پست تکراری

می‌گفت دلم می‌خواد وقتی از خواب بیدار می‌شم کسی نباشه که بهش سلام کنم. کسی نباشه که وقتی از خونه رفتم بیرون نگرانم باشه. کسی دلش برام تنگ نشه. کسی نخوادم. راست می‌گفت.

*(کنعان)

اما نمی‌داند حکایتش را

هر روز صبح برای پسرکش اسفند دود می‌کند؛ پسرک دلیلش را نمی‌داند. فقط می‌داند که یک جایی از او درد می‌کند. حتی به نقطه جوش رسیده، اما به رویش نمی‌آورد. پسرک قدر او را می‌داند.

همچنان نوبهار ...

و من هنوز صبح به صبح آب ماهی‌های قرمز توی تنگ بلوری را عوض می‌کنم.

هر بار هم از توی دستم‌هایم سر می‌خورند و درست مثل روز اول سال وقتی سمت‌شان می‌روم، در می‌روند و تند‌تند دور تنگ کوچک‌شان دور می‌زنند.

حس خوبی دارد نشانه داشتن از سالِ نو.

محضِ اطلاعِ جنابِ وودی آلن!

عصر‌هایِ تهران را با شب‌های ِ پاریس هم عوض نمی‌کنم.

مساله:

لذت

کسی چه می‌داند؟

خب، خیالم راحت شد؛ دیگر لازم نیست این همه حرصش را بخورم.

حالا دیگر موهای سفیدم قابل شمارش نیست. روز به روز بیشتر می‌شوند و نشمردنی.