جانانه
«روزهایِ زندهگی»؛
حتمن ببینین

«روزهایِ زندهگی»؛
حتمن ببینین

و خداوند پشتِ بام را آفرید تا جماعتی از خلق که از نعمتِ کویر محرومند، دست به دامنش شوند و دامنِ ستارهها را بگیرند.
*(کنعان)
هر روز صبح برای پسرکش اسفند دود میکند؛ پسرک دلیلش را نمیداند. فقط میداند که یک جایی از او درد میکند. حتی به نقطه جوش رسیده، اما به رویش نمیآورد. پسرک قدر او را میداند.
و من هنوز صبح به صبح آب ماهیهای قرمز توی تنگ بلوری را عوض میکنم.
هر بار هم از توی دستمهایم سر میخورند و درست مثل روز اول سال وقتی سمتشان میروم، در میروند و تندتند دور تنگ کوچکشان دور میزنند.
حس خوبی دارد نشانه داشتن از سالِ نو.
عصرهایِ تهران را با شبهای ِ پاریس هم عوض نمیکنم.
خب، خیالم راحت شد؛ دیگر لازم نیست این همه حرصش را بخورم.
حالا دیگر موهای سفیدم قابل شمارش نیست. روز به روز بیشتر میشوند و نشمردنی.