كاش حداقل به آبروي پدرت فكر كرده بودي ...  

انتشار عکس‌ و فیلم خانم بازیگر در مجله «فیگارو» متعجبم کرد؛ قباحت تا اندازه‌ای پیش رفته که به خودش اجازه می‌دهد کرامت انسانی را زیر سوال ببرد. دلم به حال آن پدر و مادری سوخت که بی‌خبر از همه جا این عکس‌ها را فتوشاپی توصیف کردند و خیال کردند که فرزندشان عقل می‌کند و آبروی این دو را نمی‌برد و...

خانم بازیگر شما نماینده سینمای ایران نیستی؛ حتی اگر خاطره بازی خوبت در «می‌م مثل مادر» مرحوم رسول‌خان ملا‌قلی‌پور و «درباره الی...» در ذهن همه ما مانده باشد.

خوب که فکر می‌کنم نوشتن لفظ «خانم» در دو-سه خط بالا اشتباه محض است. من را ببخشید که شما را «خانم» خطاب کردم!

تعجب دوم من از دوستانی است که پزآزاد‌اندیشی گرفته‌اند و این حرکت او را دستمایه اثبات لزوم وجود «آزادی» می‌کنند. به عنوان یک مخاطب سینمای ایران و مطبوعاتش متاسفم.

حال امروزم

شبيه آرزوهاي دور شده‌اي، از همان‌هايي كه فقط آرزويند.

ه.ج

شما هم دعوت‌ید!

www.H-J.ir

حتی همین سر صبحی هم ...

شک ندارم نیمه پایین این ساعت شنی پرتر است ...

نامه ای به یار عزیزم

سلام

از تو ممنونم. بابت این همه یاری مدام از تو ممنونم.

هیچ کس مثل تو من را همراهی نکرد. همیشه همراهم بودی و لحظه‌ای از من جدا نشدی.

هر روزی که گذشت به من نزدیک‌تر شدی و شدی مونس همیشگی‌ام.

نمی‌دانم کسی به تو حسودی می‌کند یا نه، من اما از بس که تو در کنارم بوده ای، اگر لحظه‌ای قید من را بزنی، به زیر و بم این دنیا شک می‌کنم.

وفاداری، بی‌انتهایی و درست چسبیده‌ای به سینه‌ام. دستانت را در دستم گره کرده‌ای و قلبم را به خودت گره زده‌ای.

دلم بی‌تو انگار خالی است.

دشمنت گاهی می‌خواهد از لابلای هجوم بی‌انتهای تو سرکی بکشد ولی زهی خیال باطل.

سخن را طولانی نکنم.

بی‌کران سپاس جناب «غم» عزیز از این همه بودن همیشه

به امید پیروزی دشمنت، آرامش و شادی

اين روزها ...

قيد خودم را هم زده‌ام

تموم شد

من امروز براي دومين بار مردم

مثل الان

حوالی خواب‌ها، شب‌ها، روزها، بیداری‌ها و ... سال پربارانی بود ری‌را ...

شب بخیر پسر!

شاید خاصیت شب‌های زمستانی باشد؛ فکری شدن در این نیمه‌های شب که دلت برای خودت تنگ شده، حتما نشانه خوبی نیست. حتما در این چند وقت گذشته آ‌ن‌قدر خودت را ندیده‌ای که حالا از سر شور، این چنین آشفته‌ای. فرصت که نصیب شده، دستپاچه شده‌‌‌ای و «هزار اقاقیا در چشمان ِ تو هیچ بود» احمدرضا احمدی‌ ِ عزیز را گذاشته‌ای کنار مصاحبه «آقا ابراهیم حاتمی‌کیا» که از یکی دو ماه پیش مانده بود و نخوانده بودی. همان حرف‌هایی که رفیق شفیق سید مرتضی در آن روز بارانی مفصل‌تر از این‌هایش را گفت و ترجیح داد این حرف‌ها در همین رشته سیم‌های تلفن خانه‌تان باقی بماند. اتاق را به هم ریخته‌ای. دلتنگ رفیقت شده‌ای. برادر غم دارد. مادر حرف می‌زند و به تو امید بسته. به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنی تا شرمنده این همه لطف همیشه‌اش نشوی. هوایت را مثل همیشه دارد. ساعت‌ها و دقیقه‌ها را هنوز خوب حس می‌کنی. فقط دلگیری. از آدم‌هایی که برایشان فقط هستی و نبودنت مهم نیست. بودنت باید بی‌خطر باشد. نظری اگر داشته باشی، متهمی. متهم هم که جایش بین آدم‌های اتو کشیده نیست. بی‌خیال. تو که اهل گله و شکایت نبودی. صبرت کم شده پسر، خیلی. همین چند روز پیش را خوب یادت هست که دندون روی جگر گذاشتی و دم برنیاوردی. اگر دست خودت بود، اگر رویا برقرار بود، اگر دلت نمی‌لرزید، اگر بادها و طوفان‌ها همه آن ایده‌آل‌های جوانی‌ات را نشانه نرفته بود، حالا غرق در خنده‌های گعده شبانه بر و بچه‌های دلنشینی بودی که دور هم جمع شده‌اند. حالا بی‌قرار نبودی. حالا از آدم‌ها دلزده نبودی. حالا به مسیر گذشته فکر نمی‌کردی و با خودت فکر نمی‌کردی اون دفترچه آبیه برای اردیبهشت 87 بود یا خاکستریه؟! رویای برق زدن چشم‌های رفیقت توی سرت نمی‌پلکید که هر کجا هست برقرار باشد. اگر آن شور بود، حالا صدای سرفه به گوشت نمی‌رسید. دلتنگ نبودی. این همه حرف نمی‌زدی تا بگویی که دلت برای «آن‌»ی با خودت بودن لک زده!   

تا همين جا هستند فقط

وقتي پشت سر آدم حرف مي‌زنند

وقتي جلوي رويت دورويي مي‌كنند

وقتي هواي آدم را ندارند و حرف‌ها و ادعاها لاف است

وقتي تو را قبول ندارند ولي فقط مي‌خواهند دلت را خوش كنند

وقتي دلت خالي مي‌شود

وقتي تو فقط تا يك حدي رفيقي

وقتي حالت بد است

وقتي نمي‌خواهي ديگر ادامه بدهي ...