و صدایت ...
بیا برام شعر بخون
بیا برام شعر بخون
آدمها و قصههاشان ...
کاش ماشین داشتم!
موقعیتهای تکراری
حرفهای تکراریتر
آدمهایی که دوست دارند همیشه دلشان را به دست بیاوری
آدمهایی که اگر یکبار کارشان راه نیفتد چیزی در حد فاجعه اتفاق افتاده
آدمهایی که همیشهی خدا طلبکارند
آدمهایی که نگاهشان به زندگی هیچ تغییری نمیکند
آدمهایی با عادتهای همیشگی
چرا گرد روزمرگی بر زندگیمان پاشیدهایم؟
*
پ.ن بیربط: مشهدالرضا علیه السلام خوب بود. حتی آنقدر کوتاه.
وقتی دل آدم میگیرد
وقتی دل آدم میمیرد
سال یازدهم هجری رفته بودیم عمرهی دانشجویی. به مدینه که رسیدیم، اوضاع شهر عادی نبود. در راه خبر داده بودند که رسول خدا را دیگر نمیتوان دید اما مردم بوی ماتم این غم نداشتند. از هر کسی سوال میکردیم چرا اینجا این طوری شده، سرش را به نشانهی چه بگویم تکان میداد و به ما میفهماند که نمیتواند در این مورد حرفی بزند. راهنمای کاروان گفت « باید برویم خانهی امیرالمومنین علیهالسلام». نزدیک 70 روز بیشتر از غدیر نگذشته. همگان با گوش خود ندای «هرکس من مولای اویم،علی مولای اوست» را از زبان خاتم الانبیا شنیدهاند و با زبان و دست خود با امیرالمومنین علیهالسلام بیعت کردهاند. حتی زنان هم به سبک عرب با قرار دادن دست خود از یک سوی پرده در ظرف آب و دست گذاشتن امیرالمومنین علیهالسلام از سوی دیگر پرده در ظرف بیعت کردهاند. پس حتماً گرهی مشکل با دیدن ساکنان این خانه باز میشود.
پرسان پرسان کوچهی بنیهاشم را پیدا میکنیم و همراه خانمهای کاروان وارد آن میشویم. چند لحظه بعد خود را در برابر در نیمسوختهی خانهی نزول فرشتگان میبینیم. کوبهی در را آهسته و آرام به صدا درمیآوریم. دختر کوچکی که گویا زینب(س) است در را باز میکند. بعد از سلام هقهق کنان میگوید که پدرش را به زور بردهاند مسجد شهر تا از او بیعت بگیرند. پیشانی بچههای کاروان پر از عرق شده بود. از او اجازه میخواهیم تا حضرت صدیقه(س) را ملاقات کنیم. با خوشرویی ما را به اتاقی که مادرش در آن بستری است راهنمائی میکند. نزدیک پلههای خشت و گِلی اتاق، فضه –خادمهی حضرت- به استقبالمان میآید و خانمها را به داخل راهنمائی میکند و پردهای میان اتاق میافکند تا ما هم وارد شویم. چشمانمان به در و دیوار خانهی گِلی و محقر دختر پیامبر است. باورمان نمیشود. چیزی جز چند ظرف سفالی و قدری وسائل ضروری زندگی پیدا نمیشود. صدای خانمها نشان میدهد به حضرت کوثر رسیدهاند. گویا پارهی تن پیامبر هم چشمانش را گشوده. با صدایی گرفته و بریدهبریده به ما خوشامدگویی میکند. حق دارد. در دفاع از امام زمانش صورتش نیلی شده و پهلویش شکسته. اما باز هم حواسش به ما هست. گوشهایمان را تیز میکنیم تا نوای محزونش را بهتر بشنویم. یکی از خانمها میپرسد: «خانمجان چه چیز برای ما زنان از هرچیزی بهتر است؟» بیدرنگ حضرت طاهره(س) فرمود : «اینکه اومردی را نبیند و مردی هم او را نبیند». (1)
پچپچ کردن خانمها نشان میدهد که هرکدامشان دنبال فرصتند تا سوال بپرسند و پاسخ بشنوند. دختر سیدهای با اشاره دست به فضه میفهماند که میخواهد سوالی کند. فضه هم میگوید:«بپرس دخترم».
دختر تا حضرت را «مادر» خطاب میکند همهمان به گریه میافتیم. اشک در چشم میپرسد:« اگر واقعاً خلافت حق علی(ع) است پس چرا آقا در گرفتن حق خود و در مقابل غصب آن سکوت کرده است؟» مادر محسن شهید با یک جمله از قول پدرش تکلیفمان را روشن میکند؛ « مَثَل امام، مانند کعبه است؛ مردم باید در اطراف آن طواف کنند نه آن که کعبه دور مردم طواف نماید.»
لبخند رضایت بر لبانمان پیداست و حالا نوبت ما پسرها بود که یک کلید دیگر از خانم بخواهیم؛ «برای ما بهترین کدام است؟» « بهترین شما کسانی هستند که متواضعتر و خوش برخوردتر از همه باشند و بیشتر از همه نسبت به زنان خود احترام کنند.» (2)
فضه از ما میخواهد کمکم خانم را تنها بگذاریم تا ایشان استراحت کنند، خانم اما با وجود درد سینهاش ما را مهمان یکی دیگر از دُر واژههایش میکند؛ «هر که سورههای "حدید" ، "واقعه" و "الرحمن" را قرائت کند، در آسمانها و زمین به ساکن بهشت معروف میشود.» (3) اینها در ذهنمان ثبت میکنیم و دیگر وقت آن است که خانهی وحی را ترک کنیم.
****
چند روز بعد در راه برگشت بهمان خبر میدهند که خانم دیگر پارچه را از چهرهاش کنار نزده و حضرت فاتح خیبر بعد از شنیدن این خبر در راه خانه چند باری زمین خورده است. امانت به پیامبر(ص) بازگردانده شده بود.
پینوشت :
* این یک ماجرای خیالی است اما روایتها مستند است.
1- کنزالعمال،ج16،ص601 / مناقب آل ابیطالب،ج3،ص341 / دعائم الاسلام،ج2،ص215
2- دلائل الامامه،ص76 / الکامل،ج6،ص89 / صحیفه الزهرا،ص288
3- کنزالعمال،ج1،ص582 / الدرالمنثور،ج6،ص140
و دنیای سکوت، چه عالم با شکوهیست ...
از این ور به اون ور؛
دنبال یه لقمه نون!
پ.ن: چقدر نونواییها شلوغ شده!
«آیینه» خوب نیست.
«آیینه» درد دارد.