تکه ای از نوشته ای که امروز پیدا کردم
بیا روشنتر صحبت کنیم؛ نزدیک، چشم توی چشم.
یک منِ واقعی به هم نشان بدهیم.
از کجا شروع کنیم؟ اصلاً کی شروع کند؟
این حرفهایی که دور و بر ما هست را شنیدهای؟ یکی میگفت «شما هم آره»؟ و من کج خیال، دوزاریام نیفتاد که دقیقاً از چی حرف میزند؟ از تو؟ از من؟ از تو و من؟ یا چی؟
اولش به بازی گرفتم. گفتم سر در نمیآورم.
گفت از تو بهم آدرسهایی دادند که اگر راست باشد خیلی خوب نیست.
گفتم برو سر اصل مطلب. اگر صمیمیتر بودم یا حتی دوستداشتنیتر بود میگفتم جفتک ننداز، حرفتو بزن یا همچین چیزهایی.
گفت با اینکه میدانم میدانی ولی بنا را میگذارم روی اینکه نمیدانی.
از حرفهای پشت سرمان گفت. از پوسخند، حسادت، خوشحالی، امیدواری و نگاه مثبت و منفی دیگران که تکتک آنها را از همان ضمیرهای فلانی میشد با قاطعیت گفت که کیها هستند.
نگاهش کردم. ادامه داد.
میگفت فلانی میگه از این بعید بود. اون یکی میگفت به طرف هم نمیآید.
دیگر داشت ادامه میداد. البته برای خودش. من در تو بودم. خیالت بود یا واقعیت؟! نزدیک بود.
حرفهای روزهای اول تو یادم آمد.
میایستیم، حتی اگر خیال کج داشتند. حتی اگر در چشمهایمان نگاه کردند و بعدش توهین. تو از من دفاع میکنی و من از تو.
گوشه چپ چشمت آن روز چرا نمناک شد؟
حکایت آن یک لحظه برگشتن به بهانه عطسه کردن و دست دستمالکاغذیدار را بلند کردن تا سمت چشمها چه بود؟
تو این روزها را میدیدی؟
دقیقترش را اگر از من بپرسی، من واضح جواب میدهم.
آن روز، آن حرکت انتحاری من را یادت هست؟ از همه چیز حرف زدیم و سرآخر من گره زدم خودم را به همه وجود تو.