مساله این روزهایم

Details

می‌شنوی؟





ه.ج

این شماره کولاک می‌کند!

محصولِ همفکری و زحمات دو ماهه بچه‌های تحریریه و دبارت(!) کامران‌خانِ بارنجی، به همراه گفت‌و‌گویِ خواندنی با «سیدمهدی‌شجاعی» عزیز و زلال، مردی که «درد» دارد، «دغدغه» دارد، «حرف و اعتقاد» دارد.

دادگاه زیر زمینی، قاضیان ظالم

-کِی‌‌ها می‌تونی بیای؟

-پنج‌شنبه‌ها

-پنج‌شنبه‌ها سرم شلوغه، جمعه عصرها بیا

-ینی فقط 52 روز در سال؟

-خاک بر سرت! ینی می‌خوای دیدن من توی 52 روز از سال رو هم از دست بدی؟

-نه، بیا بریم، ایستگاه دروازه دولته

دخترِ معصوم 19-20 ساله دست می‌اندازد توی دست پسرک خندان 18-19 ساله. خواهر و برادر از قطار، ایستگاه، زیرزمین، زیر فشار هوای توی واگن و بار سنگین چشم‌های هیز مسافران که فقط نگاه عاشقانه آنها را می‌دیدند، بیرون می‌روند. بچه‌ها نقشه می‌ریختند که مادرشان را برای ناهار ظهر غافلگیر کنند.  

آینه

آقا و خانم جوان و موقری بودند. به نظر می‌آمد تازه ازدواج کرده باشند. قطار به ایستگاه دروازه دولت که رسید خانم جوان دستی به سبیل‌های شوهرش کشید تا مرتب شوند. آقای جوان هم دست انداخت دو ورِ شال سفید زنش تا خوب مرتب‌شان کند. خوشی ریزی دوید توی پوستم. بی‌اختیار در راه‌پله‌های ایستگاه بعد لبخند زدم.