سخت می‌شود روزهای روبرو.

کابوس‌های بهار دست از سرم برنمی‌دارند. هستند و این بودن‌شان رنج دارد. اندازه خواب‌هایی که از من گرفته‌اند. اندازه همه فلاش‌بک‌هایی که توی خیابان، روی تخت و پشت میز سراغم می‌آیند. کوچه، بیمارستان، قدم‌زدن، هذیان‌گفتن، چاقو، صدای کی‌برد، بهرام عظیمی، پارک، جمعه، شنبه، دزد، پنج‌شنبه، یکشنبه، آدرس، هر روز هفته، عید، کوچه پشتی، باران. همه این‌ها هستند و با به من رختخواب می‌آیند، سوار ماشین‌های پیروزی می‌شوند، در ایستگاه‌های مترو وقتی به دیوار روبرو زل می‌زنم روی نوارهای سکوت مغزم راه می‌روند و با من می‌خوابند. همه گوشت‌های تازه جان گرفته تنم ریختند، ترس پنج سال پیش دوباره سراغم آمد و کامم تلخ شد به اندازه همه روزهایی که گذشتند. تمام می‌شود. حتما تمام می‌شود این روزهای کابوس‌دار اما چیزی از من کم شده. کمی که زیاد است و آن روزها هر چه دور می‌شوند از من، تصویرها شفاف‌تر می‌شوند. بی‌لکه و با تمام جزییات. تمام دانه‌های درشت آسفالتی که جمعه ظهر زیر پایم له شدند، سکوت خیابانی که سه‌شنبه خودم را در آن می‌کشیدم و سه شبی که یک لحظه چشم روی هم نگذاشتم و به روزهای بعد وصل شدند. به روزهایی که کاش نبودند و می‌شد پاک‌شان کرد از ذهنم. تمام می‌شوند این روزهای کابوس‌‌دار و باورم هست که این یک رویا نیست. اگر چیزی از من مانده باشد.   

من از همه درهای باز فرار می‌کنم

یک‌ساله شد، غم دوری از خانه راحت.