مي‌بيني؟

و حوالي «بيداري»‌هاي ما سال پر باراني است ري‌را ...

به همین صراحت!

حالم از پول به هم نمی‌خورد که دوستش هم دارم!

حالم از این آدم‌هایی به هم می‌خورد که فقط دنبال پول هستند.

و در این راه از هیچ مجاهدتی دریغ نمی‌کنند.

حتی به شرط رد شدن از روی لذات زندگی خودشان!

وقتی توی روی این آدم‌ها می‌ایستم از فرط عصبانیت دلم نمی‌خواهد چیزی به آنها بگویم.

دلم می‌خواهد در این عذاب جاودانه‌شان بسوزند!

بابا به خدا زندگی برای استفاده کردن از این پول است.

نه استفاده کردن از زندگی برای پول!

بیایید آدم باشیم!

مي‌فهمم‌تون!

حال اعتكاف برگشته‌ها را مي‌خرم ...

حتی اگر ما «مهم» بودنت را نمی‌فهمیم

همه هست آرزویم

که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم

برسم به آرزویی

وسعت رز‌ق‌شان بدهد

دلم براي اين خانواده‌هايي كه چند نفري روي موتور مي‌نشينند، ناجور مي‌سوزد.  

زمزمه می‌کنم

ابریشم قیمت نداره؛

حیف از اون موهای تو ...

تو بگو

چرا هی می‌نویسم و پاک می‌کنم؟

چرا باید هی تو رو توی نوشته‌هام نشون ندم؟

چرا کلمه‌ها به من که می‌رسند، گم می‌شوند؟

می‌شنوی؟





مشاقانه زمستان را به انتظار نشسته‌ام

ديگر مثل 3-4 سال قبلم نيستم.

حالا وقتي كسي نظري مخالفم مي‌دهد، اصلاً حال و حوصله يكي به دو كردن ندارم.

حالا ظاهرا زبان به دهان گرفته‌ام و درونم غوغايي برپاست

سكوت مرا با بي‌نظري اشتباه نگيريد. دلم پر است.

بگذار بگذرد اين روزها تا من تمام شوم

آهاي روزگار !

دلم براي رئيس جمهورم تنگ شده ...