جرقیات

لیلا باید برای مجنون شربت خنک درست کند و بدهد دستش.

حق

خوش لهجه بود. از آن جوان‌هایی که از گلستان شهرستان به جهنم تهران آمده بود. نفسش بالا نمی‌آمد. خانمِ سخنگوی‌ مترو که اسم را زودتر از موقعش گفت، خنده‌اش گرفت. از بابایش گفت که برایش تعریف می‌کرده «به ما می‌گفتن ساعت 9 صبح دم اتوبوس‌های خط مقدم آماده باشین، ساعت 2 راه می‌‌افتادیم!» یا «اذان را همیشه با تاخیر می‌گفتن، همیشه نمازمون دیر می‌شد».  به همه تهرانی‌هایی که بابت چند دقیقه دیر شدن این پا و آن پا می‌کردند، می‌خندید. بی‌اختیار از در واگن که زدم بیرون، لبخندی‌ زدم به شیرینی‌اش.    

دنیای ما بودن

دنیلسون/ توره آندره فلو/ جان فرانچسکو زولا/ آلن شیرر/ هرنان کرسپو/ هاسلبنک/ آندریاس کوپکه

*لطفا کاملش کنین.

فرودگاه

نصفِ یافته‌هایِ آدمیزاد زیرِ دوش بهش وحی می‌شه.

من

اتاقم کتابخانه‌ دارد. پر از کتاب است. رویش عروسک کلاه قرمزی و پسرخاله گذاشته‌ام. اتاقم عکس قیصرِ امین‌پور نازنین دارد. روی دیوارش مجموعه‌ای از قاب‌ عکس‌های ماه‌دار گذاشته‌ام که شرح دلدادگی‌ام به این ستاره پرنور پرماجراست. عکسِ حرم بغلِ پنجرهِ همیشه بازِ اتاق است. دعایی از صحیفه سجادیه بغل عکس‌ها خودنمایی می‌کند. مهرِ نمازم روی قفسه پایینی کتاب‌خانه است. کوله‌ام زیر پنجره، تقویم روی کیس، شارژر لپ‌تاپم زیر صندلی و ردیف فیلم‌هایم روی قفسه دوم کتاب‌خانه، بقیه اتاقم را پر کرده. جای آرشیوِ مرتب بهترین مجله دنیا هم کمی آن‌ طرف‌تر است. تخت‌خواب زرشکی‌ام هم روبروی کتاب‌خانه. چه‌قدر جایِ قابِ عکسِ خودم بین همه این دوست‌داشتنی‌ها و خواستنی‌ها خالی است. می‌گفت باید بجنبی.

یه جا نوشته بود

اون شب، پسرک یه لایه بیشتر توی خودش فرو رفت. ماهی از پشت شیشه تنگ شاهد بود.

فردا صبحش، برای پسرک فرقی نداشت که کفش قهوه‌ای‌اش رو واکس بزنه یا نه.  

قطعا

یا باید انسانیت را قربانی کنی، یا دم بر نیاوری.  

هیچ راه دیگری هم ندارد.

دیر و دور

پاک؛ مثلِ وبلاگی که هر چند وقت یک‌بار قیدِ نوشته‌هایش را می‌زنی ...

جمعه نیست

شنبه به شنبه چسبیده؛ حظِ تعطیلات را دخترکی می‌برد که دیشب روی سرسره خیس لیز می‌خورد و می‌خندید.

شیرین

روزه‌هایتان قبول رفقا