عذاب وجدان می‌گیرم وقتی در مسیری فقط من مسافر تاکسی هستم و بوق‌ها و چراغ‌های بعدی راننده ناکام می‌ماند. 

وقتی بدهکارم، شب‌ها خوابم نمی‌برد. وقتی طرف زنگ می‌زند گوشی را از شرمندگی برنمی‌دارم. وقتی می‌بینمش سعی می‌کنم چشمم توی چشم‌هایش نیفتد. توی جمع حرف تو حرف هم که می‌شود، چیزی نمی‌گویم که حرف‌هایم به او گره نخورد. از آدم‌ها تعجب می‌کنم اما. وقتی می‌بینم کسی، دیگری را حذف می‌کند و به روی خودش نمی‌آورد، آن یکی سعی می‌کند خودش را قهرمان بازی جلوه بدهد و بگوید نه من نمی خواستم، آدم کوچک دیگری جلوی دیگران چیزی می‌گوید و جلوی طرف چیز دیگری، به اندازه آدم‌ها پی می‌برم. به نامردی آنها. نامردی از بدهکاری هم بدتر است. تلخ‌تر و بی‌جواب‌تر. جواب نامردها را نباید داد. حتی به اندازه یک نگاه. حتی اندازه همین چند کلمه.  

25؛

باورم نمی‌شه ...