زندگی شیشهای
آقا ابراهیم سلام.
هیچ خبر نداشتم، یا اگر دقیقترش را بخواهید، یادم نبود که شاهکارتان، قصه شب عیدی را روایت میکند. چند روز پیش که زده بودم به دل بازار، بالاخره به وصال این آرزوی دیرینهام رسیدم. هر بار که دیده بودمش، ناقص بود. یا از سر «یکی بود یکی نبود» دیده بودم، یا فقط «خیبری ساکته، دود نداره، سوز داره» حاج کاظم را. در این لحظههایی که هر سال برایم حس نابی دارد، هوایی شدم که «الان موقعشه». صدای نریشنهای حاجی را از اولش نشنیده بودم. نمیدانستم همه این اتفاقات درست همین لحظاتی افتاده که چند ساعت بیشتر تا سال تحویل نمانده. راستش را بخواهید با اینکه خیلیاش را دیده بودم اما نتوانستم بر دردهای حاجی و عباس صبر کنم و گریه نکنم. اشکهایی که در پس آنها دعا به جون شما بود که همیشه برایم «آقا ابراهیم حاتمیکیا» بودهاید. مردی که مثل «خیبری»هاست و آنقدر درد و رنج کشیده که میتواند حال عباس و درد حاج کاظم را درک کند. حواسش به «سلحشور» و «سلمان» و «ابوذر» هم هست و برای حرفهای دوزاری BBC و CNN تره هم خرد نمیکند. وقتی عباس گفت «مو سر زِمین بودُم با تراکتور. بعد جنگم رفتُم سر همو زمین، بی تراکتور» یادم افتاد همه عباسها را این شب عیدی یادم رفته. وقتی حاج کاظم با دل سوختهاش داد زد «میدونی یه گردان بره خط گروهان برگرده بعنی چی؟ میدونی یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ میدونی یه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی؟» یادم افتاد این شب عیدی اگر آن بر و بچههایی که غیرتشان نخشکیده بود، راهی جبههها نشده بودند من امروز اینجا راحت نشسته بودم و شده بودم یکی مثل این عربهای بیغیرت منطقه. آقا ابراهیم یادم انداختی همه کار و زندگیام «تکلیف» است. شهادت عباس را به شما تبریک و تسلیت میگویم که درست در لحظههایی که من هم به انتظارش نشستهام، پر کشید. آقا ابراهیم عیدی خوبی به من دادی. دم «خیبری»ات گرم.