همین آخری ها
تو کمان بگیر
تا من سپر بیندازم
تو کمان بگیر
تا من سپر بیندازم
یه قله مقدس؛
به همان اندازه شوق،
به همان اندازه ترس.
وقتی سید جواد رسولی عزیز، آقای سردبیر این را بهمان گفت،به خودمان بالیدیم!
مطمئن شدم.
فکرش را بکن !
پیش به سوی بهار
با انرژی
با سپیدی
با شادی
حسادتت را میخواهم ببینم روزگار
چشمت کور !
حاجیپروانه،عمادی، بینیاز،کلهر،شایسته،
بهزاد،محمدحسین،امیرجلال و ...
خانمها: جعفریان، هادی، افتخاری، صالحیزاده، شعاعی،
مصطفیزاده،نعمت،نصیری،قنواتی و ...
و جناب آقای همیشه دبیر: اشعری
و همه دوستان
بابت یک سال لذت در ه.ج ممنون. سرخوشیها و زندگیتان برقرار
چند وقتی است که یک لذت جدید کشف کردهام.
شما وقتی کسی در محل حضور ندارد، تا آنجا که میتوانید و حقش هست، از او دفاع میکنید و حقش را میگیرید. در این راه هزینه هم میدهید، آبرو و غرورتان را.
بعد طرف که میآید لطف میکند و میرود پچپچ میکند و نتیجه آنکه آخرسر شما را صدا میکنند و توبیخ میشوید.
توبیخ به درک، غرور و حیثیت و محبت خرجکردهتان و ...
از همه بهتر نگاه چپ طرفی است که از او دفاع کرده اید!
امتحان کنید. لذتی دارد که تا زیر زبانتان نیاید نمیفهمید. باور کنید شوخی نمیکنم.
چشیدم این چند وقت.
فقط یادتان باشد که اگر میخواهید لذت مضاعف ببرید، صدایتان در نیاید و همه چیز بماند پیش خودتان.
وسیع باشید و طعم شیرینش را حس کنید.
به قول سهراب؛ وسیع باش و تنها و سر به زیر و سخت.
گاهی تمام من به تو تبدیل میشود ...
راوی اول شخص
مترو-روز-داخلی
ته نیمکره راست مغزم، همیشه یک سوالی مثل یک مایع لزج چسبناک وول میخورد که ولم نمیکرد؛ «زمان همه چیز را حل میکند؟» ناجور شک داشتم. دم دمای بهار 87 اما به قطعیت رسیدم، به یقین بیبرگشت.
*
9 روز مانده بود به عید. قرارمان ایستگاه سابق مترو میرداماد بود و پل عابر پیاده حوالیاش. 3 روز قبل قرار گذاشته بودیم ولی نیازی به چک کردن شب قبلش نبود. همیشه دقیق بود و خوش قول. یکی از آن 12 ویژگی خواستنیاش. سر ساعت 10 رسید بغل تاکسیهای زرد کنار فنسها. سرم گرم دید زدن آدمی بود که خرما بساط کرده بود و خوب میفروخت. خرما همیشه برایم نماد سنت بوده و به خاطر همین خرید آدمهای مدرن 2008ای برایم عجیب بود. خیال میکردم فقط خانمهای چارقددار باید خرید کنند. توی همین فکرها بودم که دستهایش را جلوی چشمانم تکان میدهد؛ «حواست کجاست؟» میخواستم بهش بگم « تو سنت رو میپسندی یا مدرنیته؟» بیخیال شدم اما. در همین فاصله کوتاه ایستگاه تا حوالی پل، خیس آب شده و عین من خیالش نیست. یکی دیگر از آن مختصات خاص خواستنی. پشت شلوارم را میتکاند. از میهمانی دیشب خانهشان میپرسم و مثل همیشه ساده و کامل جواب میدهد؛ «مثل همه مهمونیهای دورهایمون برگزار شد. لبخندهای آبکی نقاشی شده روی لب خاله و دایی. عمهها و عمو هم دست کمی نداشتند. اگر سر شام فرهاد جلوی حرفهای خالهزنکیشان را نمیگرفت، احتمالاً باید امروز شاهد عزل وزیر نفت و جایگزینی یکی از آنها بودیم. خودشان که شایستگی عجیبی احساس میکردند!» و من مثل همیشه جلوی خندهام را نمیتوانم بگیرم از بس لیلا طنز زیرکی فاخرانهای دارد. همیشه با تسلط حرف میزند و خندهاش نمیگیرد. حالا اما به خنده من میخندد؛ از آن خندههای ریز خاص خودش که چشمانش بیشتر برق میزند و فرق بین خندههای زورکی و داوطلبانه را میشود از آنها فهمید. پلههای پل را که پایین میآییم، کولهاش را میدهد دست من و میگوید «مسئولیتش تا مقصد با تو!» و من مفتخرانه وظیفهشناسم. توی گوشم پچپچ میکند که «اگه پنجره رو باز کنم راننده شاکی نمیشه؟» و من بلند میگویم «با من!» در امتداد صورت مشتاق بارانش، درختهای از همیشه سرسبزتر خودی نشان میدهند. قاب چشمان همه پر میشود از بهار و شکوفههایش. دلم برای مظلومیت زمستان میسوزد. همه منتظرند تمام شود و بعدش ...
پلههای به ظاهر جدید ساختمان را بالا میرویم. «چشماتو ببند»؛ این حرفش را گوش میکنم. در را باز میکند. پایم را میکشم روی زمین تا گِلهای کفشم را نبرم تو. دفتر را بیشتر از آنکه فکر میکردم متحول کرده. فوقالعاده شده بود. نمیخواستم اما بفهمد. شرم مبهمی داشت که توی چشمهایم نگاه کند. بالاخره هر آدمی در کنار خاصیتهایش، ضعفهایی هم دارد! این بار اما گفت که چشمانت هیجانت را لو میدهد. قند در دلم آب شد که چشمهایش بیهوا چشمهایم را دید زده و من اصلاً حواسم نبوده. روبروی هم مینشینیم و نسیم خنک دم بهار را نفس میکشیم، نفس کشیدنی!
*
بهار 87 آن روزهای 82 را به یاد آوردم.نه، یاد نه. هر لحظه همراهم بود. تجسم پیدا کرد، عینی و واقعی. 5 سال زمان کمی نبود. اما قرار عصر پنجشنبههایمان را پایبندم. شمعهای بالای سرش را خودم میخرم و تا آب نشود از قطعه 83 دل نمیکَنم.
*
پ.ن: سیاه مشق ۳ ماه پیش. ناقص و بی طرح و ...
بارون میاد چَــــــرچَـــــر
پشت خونهی هاجَــــــــــر
هاجر عروسی کـــــــرده
دم خروسی کــــــــــــرده
*
یعنی چی واقعاً ؟!!
من از تو رسیدم به باور تو ...
با تو ، شوری در جان
بی تو ، جانی ویران
از این ، زخم ِ پنهان
می میرم ...
نامت در من باران
یادت در دل طوفان
با تو ، امشب پایان
می گیرم ...
بشنوید و لذت ببرید؛ http://dl.3sotdownload.com/dl/89/11/Mohammad%20Esfehani%20-%20Armaghane%20Tariki.mp3