همین نزدیکی هایی

حالا زیر نظر گرفتمش. پست‌های وبلاگش را می‌نویسد. دو سه روزی می‌ماند. ترجیح می‌دهد کامنتی نداشته باشد. غیر فعالش می‌کند. پستش را دو سه روز بعد برمی‌دارد. دلش نمی‌خواهد کسی بفهمد دلش تنگ است و چشم‌هایش بارانی. روی صندلی مترو چهارراه‌ولی‌عصر(عج) می‌نشیند. همان ایستگاهی که بعد از قوس دم پله‌برقی دوم، «سلام» روی دیوارش توی قاب چشمانت می‌افتد. فاصله بین دانشگاه تا مترو را قدم می‌زند. دلش نمی‌خواهد خانم صندلی بغلی ایستگاه سر از کارش دربیاورد. جایش را عوض می‌کند. نگران برادرش است. سلام می‌کند. حتی اگر من را یک سالی ندیده باشد. سرم را پایین می‌اندازم تا راهم را بکشم و بروم. دوباره سلام می‌کند. سرم را بلند می‌کنم، با شرم سلام می‌کنم. می‌خندد. بزرگ شده، بزرگ شدم. هنوز همان است؛ آرام، متین و با وقار، به معنای درست کلمه. ذره‌ای از موهایش پیدا نیست. هنوز همان بلیز راه‌راه را می‌پوشم و او جز مقنعه و چادر مشکی همیشگی و خوبش، فقط آن شال‌گردن زیبایش را کم دارد. غم برادرش را اما زیاد دارد. گریه می‌کند. اشک می‌ریزد. بغض توی گلویش را به کسی نشان نمی‌دهد.  

کاش می‌دانست که من هم ...

قسمت 3 هزار و ...

زندگی مسالمت‌آمیز من و یک بغض همیشگی ...

ای غم

به سراغم آمده‌ای دوباره

اما باکم نیست.

خیالم نیست.

شب هشتم محرم را دارم؛ سلاح روح بخش من ...

مگر چند بار به دنیا آمده‌ایم که این همه می‌میریم ...

حالا دیگر این حال بدم را فقط خبر خوشی برای تو خوب می‌کند. خبری که تو را از حرف‌ها و کنایه شنیدن‌ها رها می‌کند. تو که هوایم را همیشه داشته‌ای. کاش من و تو الان از سرخوشی‌ها و آینده‌ای روشن حرف می‌زدیم. کاش این فشارها نبود تا در جایگاه خودمان بودیم. کاش اصلا ما هم زبان داشتیم و پررویی می‌کردیم و جواب این حرف‌ها را می‌دادیم. ما متهم شده‌ایم. من و تو به چیزهایی متهم شده‌ایم که ذره‌ای از آنها به ما نمی‌چسبد. کاش به همین زودی‌ها روزی بیاید که گوشه‌ای دور از این حرف‌ها و کنایه‌ها بنشینم و به این‌ روزها بخندیم. روزهایی که داریم خون دل می‌خوریم. روزهایی که هر چه حال بد است سرمان خراب شده و دلمان نمی‌خواهد ادامه پیدا کند. روزهایی که همه غریبه شده‌اند و کسی عین خیالش نیست. روزهایی که من و تو بارها در آن مرده‌ایم. روزهایی که اشک‌هایمان را کسی ندید و ما فقط به خدا پناه بردیم. پناه از شر همه این مشکلات. دلمان به محرم خوش است. به روزها و شب‌هایی که حال و هوای شهر عوض می‌شود و می‌توانیم به داشتنش افتخار کنیم. تو زودتر از من به استقبالش رفته‌ای، خوش به حالت. من هم می‌آیم. من همین روزها می‌آیم تا دو نفری برویم در خانه جوانی که جوانی‌اش را در راه دین و امامش فدا کرد. وعده من و تو شب هشتم محرم. شک ندارم گره‌هایمان را باز می‌کند ...