شاید خاصیت شب‌های زمستانی باشد؛ فکری شدن در این نیمه‌های شب که دلت برای خودت تنگ شده، حتما نشانه خوبی نیست. حتما در این چند وقت گذشته آ‌ن‌قدر خودت را ندیده‌ای که حالا از سر شور، این چنین آشفته‌ای. فرصت که نصیب شده، دستپاچه شده‌‌‌ای و «هزار اقاقیا در چشمان ِ تو هیچ بود» احمدرضا احمدی‌ ِ عزیز را گذاشته‌ای کنار مصاحبه «آقا ابراهیم حاتمی‌کیا» که از یکی دو ماه پیش مانده بود و نخوانده بودی. همان حرف‌هایی که رفیق شفیق سید مرتضی در آن روز بارانی مفصل‌تر از این‌هایش را گفت و ترجیح داد این حرف‌ها در همین رشته سیم‌های تلفن خانه‌تان باقی بماند. اتاق را به هم ریخته‌ای. دلتنگ رفیقت شده‌ای. برادر غم دارد. مادر حرف می‌زند و به تو امید بسته. به چشم‌هایش نگاه نمی‌کنی تا شرمنده این همه لطف همیشه‌اش نشوی. هوایت را مثل همیشه دارد. ساعت‌ها و دقیقه‌ها را هنوز خوب حس می‌کنی. فقط دلگیری. از آدم‌هایی که برایشان فقط هستی و نبودنت مهم نیست. بودنت باید بی‌خطر باشد. نظری اگر داشته باشی، متهمی. متهم هم که جایش بین آدم‌های اتو کشیده نیست. بی‌خیال. تو که اهل گله و شکایت نبودی. صبرت کم شده پسر، خیلی. همین چند روز پیش را خوب یادت هست که دندون روی جگر گذاشتی و دم برنیاوردی. اگر دست خودت بود، اگر رویا برقرار بود، اگر دلت نمی‌لرزید، اگر بادها و طوفان‌ها همه آن ایده‌آل‌های جوانی‌ات را نشانه نرفته بود، حالا غرق در خنده‌های گعده شبانه بر و بچه‌های دلنشینی بودی که دور هم جمع شده‌اند. حالا بی‌قرار نبودی. حالا از آدم‌ها دلزده نبودی. حالا به مسیر گذشته فکر نمی‌کردی و با خودت فکر نمی‌کردی اون دفترچه آبیه برای اردیبهشت 87 بود یا خاکستریه؟! رویای برق زدن چشم‌های رفیقت توی سرت نمی‌پلکید که هر کجا هست برقرار باشد. اگر آن شور بود، حالا صدای سرفه به گوشت نمی‌رسید. دلتنگ نبودی. این همه حرف نمی‌زدی تا بگویی که دلت برای «آن‌»ی با خودت بودن لک زده!