حالا زیر نظر گرفتمش. پست‌های وبلاگش را می‌نویسد. دو سه روزی می‌ماند. ترجیح می‌دهد کامنتی نداشته باشد. غیر فعالش می‌کند. پستش را دو سه روز بعد برمی‌دارد. دلش نمی‌خواهد کسی بفهمد دلش تنگ است و چشم‌هایش بارانی. روی صندلی مترو چهارراه‌ولی‌عصر(عج) می‌نشیند. همان ایستگاهی که بعد از قوس دم پله‌برقی دوم، «سلام» روی دیوارش توی قاب چشمانت می‌افتد. فاصله بین دانشگاه تا مترو را قدم می‌زند. دلش نمی‌خواهد خانم صندلی بغلی ایستگاه سر از کارش دربیاورد. جایش را عوض می‌کند. نگران برادرش است. سلام می‌کند. حتی اگر من را یک سالی ندیده باشد. سرم را پایین می‌اندازم تا راهم را بکشم و بروم. دوباره سلام می‌کند. سرم را بلند می‌کنم، با شرم سلام می‌کنم. می‌خندد. بزرگ شده، بزرگ شدم. هنوز همان است؛ آرام، متین و با وقار، به معنای درست کلمه. ذره‌ای از موهایش پیدا نیست. هنوز همان بلیز راه‌راه را می‌پوشم و او جز مقنعه و چادر مشکی همیشگی و خوبش، فقط آن شال‌گردن زیبایش را کم دارد. غم برادرش را اما زیاد دارد. گریه می‌کند. اشک می‌ریزد. بغض توی گلویش را به کسی نشان نمی‌دهد.  

کاش می‌دانست که من هم ...