مگر چند بار به دنیا آمدهایم که این همه میمیریم ...
حالا دیگر این حال بدم را فقط خبر خوشی برای تو خوب میکند. خبری که تو را از حرفها و کنایه شنیدنها رها میکند. تو که هوایم را همیشه داشتهای. کاش من و تو الان از سرخوشیها و آیندهای روشن حرف میزدیم. کاش این فشارها نبود تا در جایگاه خودمان بودیم. کاش اصلا ما هم زبان داشتیم و پررویی میکردیم و جواب این حرفها را میدادیم. ما متهم شدهایم. من و تو به چیزهایی متهم شدهایم که ذرهای از آنها به ما نمیچسبد. کاش به همین زودیها روزی بیاید که گوشهای دور از این حرفها و کنایهها بنشینم و به این روزها بخندیم. روزهایی که داریم خون دل میخوریم. روزهایی که هر چه حال بد است سرمان خراب شده و دلمان نمیخواهد ادامه پیدا کند. روزهایی که همه غریبه شدهاند و کسی عین خیالش نیست. روزهایی که من و تو بارها در آن مردهایم. روزهایی که اشکهایمان را کسی ندید و ما فقط به خدا پناه بردیم. پناه از شر همه این مشکلات. دلمان به محرم خوش است. به روزها و شبهایی که حال و هوای شهر عوض میشود و میتوانیم به داشتنش افتخار کنیم. تو زودتر از من به استقبالش رفتهای، خوش به حالت. من هم میآیم. من همین روزها میآیم تا دو نفری برویم در خانه جوانی که جوانیاش را در راه دین و امامش فدا کرد. وعده من و تو شب هشتم محرم. شک ندارم گرههایمان را باز میکند ...