آقا و خانم جوان و موقری بودند. به نظر می‌آمد تازه ازدواج کرده باشند. قطار به ایستگاه دروازه دولت که رسید خانم جوان دستی به سبیل‌های شوهرش کشید تا مرتب شوند. آقای جوان هم دست انداخت دو ورِ شال سفید زنش تا خوب مرتب‌شان کند. خوشی ریزی دوید توی پوستم. بی‌اختیار در راه‌پله‌های ایستگاه بعد لبخند زدم.