پشتت به من بود. حضورت را نفهمیدم. چشم‌هایم به تو افتاد؛ یاد دو سال پیش افتادم، فقط لحظه‌ای. سرم را پایین انداختم تا راهم را بکشم و بروم. سلام نکردم. چرخیدی، سلام کردی. سرم را بلند کردم، با شرم سلام کردم. خندیدی. بزرگ شدی، بزرگ شدم. نه اندازه دو سال، که اندازه چند سالی که حالا به همدیگر سلام می‌کنیم. دلت نرم شده یا من غلط می پندارم. لحظه‌ای چشم در چشمم می‌اندازی. دلم می‌لرزد. کاش دو سال پیش ...، نه هیچی. راهم را می‌کشم که بروم. هنوز همانی، آرام، متین و با وقار؛ به معنای درست کلمه. ذره‌ای از موهایت پیدا نیست. هنوز همان بلیز راه‌راه را می‌پوشم و تو جز مقنعه و چادر مشکی همیشگی و خوبت، فقط آن شال‌گردن زیبایت را کم داری. سرم را گرم می‌کنم که مثلا بودنت را نفهمم. نیم‌نگاهم را که به تو می‌اندازم، می‌فهمم که حواست پیش دستانم است که توی هم گره کرده‌ام و تو خوب می‌فهمی برای چی. چند دقیقه بعد خداحافظی می‌کنی، نه با من که ... رفتی دوباره. تا کی ببینم تو را نمی‌دانم. چه خوب که بی‌هوا رفتی.

پ.ن: از وبلاگ کسی، هویتش محفوظ بماند، بهتر است!