تبليغاتX
لـحـظـه نـامـه
روزانـه‌هـای یک ذهـن همیـشه مشـوش

و خداوند پشتِ بام را آفرید تا جماعتی از خلق که از نعمتِ کویر محرومند، دست به دامنش شوند و دامنِ ستاره‌ها را بگیرند.  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

می‌گفت دلم می‌خواد وقتی از خواب بیدار می‌شم کسی نباشه که بهش سلام کنم. کسی نباشه که وقتی از خونه رفتم بیرون نگرانم باشه. کسی دلش برام تنگ نشه. کسی نخوادم. راست می‌گفت.

*(کنعان)

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13  توسط علی‌سیف‌الهی 

هر روز صبح برای پسرکش اسفند دود می‌کند؛ پسرک دلیلش را نمی‌داند. فقط می‌داند که یک جایی از او درد می‌کند. حتی به نقطه جوش رسیده، اما به رویش نمی‌آورد. پسرک قدر او را می‌داند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 12  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

و من هنوز صبح به صبح آب ماهی‌های قرمز توی تنگ بلوری را عوض می‌کنم.

هر بار هم از توی دستم‌هایم سر می‌خورند و درست مثل روز اول سال وقتی سمت‌شان می‌روم، در می‌روند و تند‌تند دور تنگ کوچک‌شان دور می‌زنند.

حس خوبی دارد نشانه داشتن از سالِ نو.

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت 1391ساعت 13  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

عصر‌هایِ تهران را با شب‌های ِ پاریس هم عوض نمی‌کنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

لذت

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 19  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

خب، خیالم راحت شد؛ دیگر لازم نیست این همه حرصش را بخورم.

حالا دیگر موهای سفیدم قابل شمارش نیست. روز به روز بیشتر می‌شوند و نشمردنی.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

شاهکاری از سید حمیدرضا برقعی، برای دوستِ بی‌نظیرم امید


زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/ اتفاقی مقابلم رخ داد

وسط کوچه ناگهان دیدم/ زن همسایه بر زمین افتاد

 

سیب‌ها روی خاک غلطیدند/ چادرش در میان گرد و غبار

قبلا این صحنه را... نمی‌دانم/ در من انگار می‌شود تکرار

 

آه سردی کشید، حس کردم/ کوچه آتش گرفت از این آه

و سراسیمه گریه در گریه/ پسر کوچکش رسید از راه

 

گفت: آرام باش! چیزی نیست/ به گمانم فقط کمی کمرم...

دست من را بگیر، گریه نکن/ مرد گریه نمی‌کند پسرم

 

چادرش را تکاند، با سختی/ یا علی گفت و از زمین پا شد

پیش چشمان بی‌تفاوت ما/ ناله‌هایش فقط تماشا شد

 

صبح فردا به مادرم گفتم/ گوش کن! این صدای روضه‌ی کیست

طرف کوچه رفتم و دیدم/ در و دیوار خانه‌ای مشکی است

*

با خودم فکر می‌کنم حالا/ کوچه ما چقدر تاریک است

گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه/ راستی! فاطمیه نزدیک است...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 14  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

تو می‌خندی

حواست نیست

من آروم می‌میرم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 7  توسط علی‌سیف‌الهی  | 

مادر هر کاری که بکند،  

اهل خانه هم یاد می‌گیرند.

مثلا اگر شهید شود ...

+

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 12  توسط علی‌سیف‌الهی  |