و خداوند پشتِ بام را آفرید تا جماعتی از خلق که از نعمتِ کویر محرومند، دست به دامنش شوند و دامنِ ستارهها را بگیرند.
*(کنعان)
هر روز صبح برای پسرکش اسفند دود میکند؛ پسرک دلیلش را نمیداند. فقط میداند که یک جایی از او درد میکند. حتی به نقطه جوش رسیده، اما به رویش نمیآورد. پسرک قدر او را میداند.
و من هنوز صبح به صبح آب ماهیهای قرمز توی تنگ بلوری را عوض میکنم.
هر بار هم از توی دستمهایم سر میخورند و درست مثل روز اول سال وقتی سمتشان میروم، در میروند و تندتند دور تنگ کوچکشان دور میزنند.
حس خوبی دارد نشانه داشتن از سالِ نو.
عصرهایِ تهران را با شبهای ِ پاریس هم عوض نمیکنم.
خب، خیالم راحت شد؛ دیگر لازم نیست این همه حرصش را بخورم.
حالا دیگر موهای سفیدم قابل شمارش نیست. روز به روز بیشتر میشوند و نشمردنی.
شاهکاری از سید حمیدرضا برقعی، برای دوستِ بینظیرم امید
زیر باران دوشنبه بعد از ظهر/ اتفاقی مقابلم رخ داد
وسط کوچه ناگهان دیدم/ زن همسایه بر زمین افتاد
سیبها روی خاک غلطیدند/ چادرش در میان گرد و غبار
قبلا این صحنه را... نمیدانم/ در من انگار میشود تکرار
آه سردی کشید، حس کردم/ کوچه آتش گرفت از این آه
و سراسیمه گریه در گریه/ پسر کوچکش رسید از راه
گفت: آرام باش! چیزی نیست/ به گمانم فقط کمی کمرم...
دست من را بگیر، گریه نکن/ مرد گریه نمیکند پسرم
چادرش را تکاند، با سختی/ یا علی گفت و از زمین پا شد
پیش چشمان بیتفاوت ما/ نالههایش فقط تماشا شد
صبح فردا به مادرم گفتم/ گوش کن! این صدای روضهی کیست
طرف کوچه رفتم و دیدم/ در و دیوار خانهای مشکی است
*
با خودم فکر میکنم حالا/ کوچه ما چقدر تاریک است
گریه، مادر، دوشنبه، در، کوچه/ راستی! فاطمیه نزدیک است...
تو میخندی
حواست نیست
من آروم میمیرم